السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
157
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
و زنان شيعيان بدون حساب وارد بهشت مىشوند . آنگاه منادى از درون عرش و از جانب رب العزّة ندا مىدهد : اى محمّد چه پدر خوبى دارى ( كه مراد ابراهيم است ) و چه برادر خوبى دارى ( كه او على بن ابى طالب است ) و چه نيكو دخترى دارى ( كه او فاطمه ( س ) است ) و چه فرزندان نيكويى دارى ( كه ايشان حسنين عليهما سلام هستند ) و چه نيكو جنينى است جنين تو ( كه او محسن عليه سلام است ) و چه نيكو امامانى از ذريّه تو هستند ( كه نام ايشان فلان و فلان است ) و چه شيعيان و پيروانى نيكى دارى ، سپس فرمان داده شود كه همه ايشان به بهشت بروند . از حضرت على ( ع ) نقل شده كه فرمود : در قديم مردم از دنيا مىرفتند و به پيرى مىرسيدند ، بدون اينكه مويشان سپيد شود و اگر مردى به جماعتى مىرسيد كه پدران و فرزندان با هم جمع بودند ، نمىتوانست آنها را از هم تشخيص دهد و مىپرسيد كداميك پدر شماست ؟ امّا در زمان ابراهيم ( ع ) آن حضرت به خداوند عرضه داشت : خدايا ، براى من نشانهاى قرار بده كه بواسطهء آن كبر سنّم شناخته شود ، آن وقت موى سر و ريش آن حضرت سفيد شد و علائم پيرى در او ظاهر گشت . قصص انبياء ( راوندى ) از علماى اماميّه نقل مىكند : در عهد ابراهيم ( ع ) مردى بود بنام ماريا بن آوى كه عمر او 660 سال بود كه در جزيرهاى زندگى مىكرد و ميان او و مردم خليج عميقى فاصله بود و او هر سال بسوى مردم مىآمد و در صحرا اقامت مىكرد و در محراب به نماز مىايستاد ، روزى در صحرا گوسفند فربهى ديد كه بسيار پر دنبه بود و همراه آن گله جوان زيبارويى بود كه صورتش چون قرص قمر مىدرخشيد ، ماريا پرسيد : اى جوان اين گوسفند از آن كيست ؟ آن جوان گفت : اين گوسفند متعلّق به ابراهيم خليل الرحمن است ، ماريا گفت : تو كيستى ، گفت : من اسحاق پسر او هستم ، آن وقت ماريا با خود گفت : خدايا بنده و خليل خود را قبل از مرگم به من بنما ، سپس به مكان خود بازگشت و اسحاق خبر او را به پدرش رساند . ابراهيم آن مكان را به ياد آورد و به محل نماز او رفت و از نام او و سنّش و محل سكونتش سؤال كرد ، ماريا گفت : من در جزيرهاى زندگى مىكنم ، ابراهيم گفت : من دوست دارم به آن مكان بيايم ، زندگى تو در آنجا چگونه مىگذرد ؟ او گفت : من از ميوهء درخت خرما كه آن را خشك كردهام تغذيه مىكنم و گمان نمىكنم تو بتوانى به